Tuesday, 27 September 2011

1

چند قدمی آهنگی ست که اندوه هزاران شب به جنگش ایستاده اند. رعشه ای پنهان در آن هم وزن سرودهایی ست که نگفته و آنچنان بیمارم که هرگز نخواهم ساخت.

Monday, 26 September 2011

1.آغاز


تکانه های ماشين لرز به اندامم انداخته است.حالت بی معنایی دارم.فریادی از ناتوانی خوره ی دستانم شده است.در خلاءام.درخیالی هستم که لاشه ی خاطراتی که با تو داشتم را محو می کند.
صبح با چشمانی سرخ پیشم آمدی.می دانستم که اجباری اینچنین،به سویم می آوردت.«خودشه»تنها همین کلمه را گفتی و بغض چشمانت را شکافت. شرم مانع از آن شد که درحضورمسئول سرد خانه دستم را بگیری.«اگه میل دارین چند دقیقه می تونین باهاش تنها باشین.»ترسان از اینکه مسئول سردخانه ذهنت را خوانده، بی هدف سری تکان دادي. این را به منزله پاسخ مثبت تعبیر کرد وبیرون رفت. گونه هایت خیس شده بود. همان هایی که كه هنگام نوازششان ازخجالت سر پایین می انداختی.
دستم را گرفتی به چشمان بسته ام که تا آخرین لحظه سعی کرده  بودم برای چنین لحظه ای بازشان بدارم،زل زدی . همیشه ازسنگینی آنان می ترسیدی.این را خودت گفته بودی.آن روز که با آن قیافه مضحک درپارک حاضر شدم وهنگامی  که راه می رفتیم،مدام نگاهم بر نیم رخت بود. لب ،موها ،ابرو و دیگر اجزای چهره ات عذابی بود بر  وجدانم.
جدالی درونم را منفجر می کرد .«با من بودن او را متلاشی می کند.» نتیجه ای بود که رعد وار از ذهنم گذشت . با خود گفتم:«بخاطر خودش بهتره همه چی تموم شه .حتی به قیمت ... .»
لرزیدی .نمی دانم از سرمای خاطرات بود یا دستانم.
هدفم مدت ها پیش مشخص شده بود .رسیدن به شدت آسان بود .دور شدن از تو تا آنجاکه در شعاعی از مرگ که تا فرسنگ ها به گردم حلقه زده بود ،نمانی!شعاع گسترده تر می شد ،ولی تنها خودم در آن قرار می گرفتم.
هیچ سخنی نگفتی . سنگ شدی در تردید همیشگی ات بودی و در هراس از قطعیتی که همیشه در من برای شکست آن می یافتی .هیچ گاه نشناخته بودیم .این را خوب می دانستی.
هفته پیش نقشه ام اجرا شد . طبق آن از من دور شدی. آنقدر که پس از جدایی در خلسه ای آرام فرو نشستی.شب زود خوابیدی و فردایش با خیالی آرام سر کلاس هایت حاضر شدی آرام آرام از آن لحظه که از روی نیم کت پارک بلند شدیم ،مردم .تنها سر خوشي ام این بود که نقشه ام پایان یافته ،ولی  از من دور نشده بودی. اکنون هم کنارمي. در کنار لاشه ای که یافته اند ش و در جیبش شماره تو جا مانده.
مامور سرد خانه صدایت زد . «خانم ... .» «بله!» «چه نسبتی با ایشون دارید؟»دست و پایت را گم کردی. «می نویسم نامزدشون هستین؟»
بیرون رفتی .خودت را ملامت کردی .نقشه ام مثل همیشه آنقدر ماهرانه طراحی شده بود که فکر می کردی جدایی راتو خواسته ای وحالا تاسف می خوردی ...؟شماره منزل خواهرم را داشتی .زنگ زدی . ندانستی چه بگویی . هر چه فشار آوردی، نتوانستی جمله ای سر هم کنی. قطع کردی. باز تماس گرفتی این بار واقعه را گفتی.
...باید کالبد شکافی بشه... معلوم نیست که خودشو کشته یا کشتنش!...
طغیان درونت می گفت خودکشی  نکرده ام. می گفت مرا کشته ای  واین شومی به سینه ات هجوم می آورد. با خود شروع به حرف زدن کردی .همیشه این کار را می کردی. «من کشتمش.هیچ پزشکی نمی تونه اینو بفهمه،حتی اگر تکه تکه اش کنن!»
«خانم! این نوشته هم تو جیبشون پیدا شده.توش نوشته مال اولین کسیه که سر جسدش حاضر بشه.» باتعجب برگه را گرفتی ،برگه ای کوچک از فیش های پژوهش ام بود. آرام خواندیش:«تو مقصر نیستی!»
همه چیز پایان یافته بود.
کار ها سریع انجام شد . کالبدشکافی،جواز دفن و... حالا هم بی جان،رقصان با هر تکانه ی ماشین ،مرا به زادگاهم می برند تا بر  خلاف میلم به خاکم بسپارند. می دانستی که آرزویم این است که جسدم را بسوزانند ولی نخواهی توانست کاری کنی.
با اندوه کنارم نشسته ای ودر ذهنت آنجا که نخستین بار دیدیم لاشه ام را می سوزانی.  

Wednesday, 21 September 2011

آه... مهنا

آباد نمی شوی که حکم به خرابی جاری خود کردی و یکی من را در پیچِ هجومِ تخمِ تخسِ آشوب که اقتدار حکمت است میخ گردانده شد. تو، جاویدان شعله ی مذموم! مجهولِ من؛ مهنا! با محنت ماه ها رژه ام بزرگ به وسعت پای همسان با انگشت که به آن هم گرفته نمی شوی، شده آنقدر چزاندی ام که طومار زانوانم پرونده ی هر چه سوراخ بود تو را، پیچاند. پیشانیت به چندین هزار مهر برای ماندن تاریکیشان بر تارکش جزرها کاوید. جهل من و ما که همان ایشانند نخوتت ساخت تا امروز چنان به خرابی ایستا شوی که توپ قدر شوکتان از ترکاندن هراس در دل مسخره کند.

مناجات نامه!

قوه ی عظیم! عظمتت سر به کیرم هم نمی ساید. آخر عرش را به چند ستون استوار ساخته ای که تا بادی رها می شود می لرزد؟ آمارت دستم است که پلیس توام. عدل عدل عدالت مو لای درزش نروات بر سرمان می بارد. دیروز یکی بیچاره دختر-نه آن مریم که عقده ات بود- به باکرگی اش شاهد پوستی امروز پاره شده بود. فردا دور از تقدیست در ازدحام  در تیمارستانی خواهد پوسید. خیالت هم نمی شد که ریزش آبِ زیاد بهت آوارمان گرداند. آوارت ایم. درشت درشت پشت اندر پشتمان پشتت می کند. زمین را حتا اگر پشتت نرسد به اش می خواهیم زد. راضی ای به راستی. به راستی راضی ای از خویش و چرا نبوده باشی؟ نیمه پاره تکه جمع افتاده ایم و به تخمت نبود که گنده گنده در گند دست بند به پا، غلط می خوابیم. پاکی روانت هم رزم روانشاد "سادیسم" مرده در امروز ماست. درد چند چله فهمیده ای که فریاد چله نشینان پاره شده را پس از اندی سال نوری که انگشت بر آستانت می زند به تخم می گیری؟ هیچ! سحر و نیمه شبان، چند نماز ایستاده ای که به لرزه های ترس آگین بره ها در محراب خونین امید داری؟ هیچ! قطره ی اشک، ریختنش را چه دانی سوزش چیست که طمعت به دو قطره خونابه ی چشم پوسیدگان عزیمت کرده است؟ هیچ؟ هیچ.

Monday, 19 September 2011

به فرزندی که کاش نیاید!

پرسیدی:
- سفید تو در بطن جیغ برای آمدن که می زدی-
         شده ای؟
:شاید که نه این بار برای چندمین خیس در دایره افتادن
         سرخ پیام چیست که صورتت با ساتور شده است؟
تقلب به نام آغوشی که بیزارم از آن


دوست با تنفرت می داشتم تا آمدی
پخش در افقی کور
خیز      آوردت
معنایِ درهم جست
معمای چینش موزون ونگ ونگ توست
سال به سال پشت می کند
و به ما که تواش اضافی
پشت پا می زند
مایی که همه اضافیم
زمان رسیدن به نارسی که رسیده ایم
با آغاز لاشه ام یاد می روی مرا
و به مانده ها رو سفید می کنی

Saturday, 17 September 2011

نوستالوژی1

عروج ما نوستالوژی تخماتیک له و لورده است. بوده گی برآورد محض را در واپسگرایی همیشگیمان توجیه نمی کند. تنها تم افراطی نبوده ها پیشراننده پیرامون ذهن تارگرفته مان می باشد. زمانی که زبان در این هاله فرو می رود و اندیشه در باتلاق آن گیر می کند، نمی توان با فرموله کردن لاطائلات رایج شخص یا جامعه را آزاد ساخت. پیش کشیدن هر مساله ای در راستای برون روی عموما با برخوردهای تند مواجه گشته و پیش از هر چیز کنشگر را ناتوان می کند تا آنجا که رای به نابودی خود می دهد. والاترین هدف ها ، اسطوره ها، زندگی ها حول مجردات واهی خواهند گشت.گناه آدم و حوا دامنگیر همه می شود و هدف رسیدن به نوستالوژی واهی ای به نام بهشت می شود خدا یک نیستِ منفعل است؛ در این فراگرد بازیچه ای منفعل می شود که هر چه خواهند می کند و به هر شکل در می آید.علایق، خواسته ها، تنفرها و ... همه در چیزی پدید خواهند آمد که گریز دیروزین ازآنان ما را به امروز کشانده. نمود این مساله در موسیقی، ادبیات، هنر و... چشمگیر است. علاج عصیان است و عصیان گر به شدت سرکوب می شود. به حاشیه رانده می شود و مرگ... .
یک نیست هستیم چون همواره در سوگ نشسته ایم. این نیست آنقدر بزرگ است که تحمل نفس کشیدن خودمان را ندارد. پس نئشه گی هیچ خوشمان می آید. زمانی که معنی پشت سر خوابیده است، نگاه به جلو بی معنی ست. هیچ معنی ای در پشت سر نیست. از بس انفعال که جای خود، کنشگری در مواجهه با ضد خود صفر شده است، خواهان پدید آوردن معنا در خلا هستیم. این چنین است که معنا در پشت سر، جایی که هیچوقت برای امروزمان معنا ندارد جرقه می زند و این معنا چیزی نیست جز برآیند افکار انتزاعی من یا جامعه من.

من در غرق شدن ناچارم

ایست در من
تنی ست مهجور
خواب در اندوهی که چشمه اش چشمانم است

من در غرق شدن ناچارم
و تو در سقوط به آسمان
در مرگ هبوط می کنی

Friday, 16 September 2011

زندگیم پلیسی ست


زندگیم پلیسی ست
که ساحت مقدس پوستی زخمینم
زندگیم پلیسی
 ومنِ پلیسِ دزد
به جرم ناقابل استمنای سیاسی همزاد را در تعقیبم
وهنر در لاس با کس واژه ها راست کرده ام