قوه ی عظیم! عظمتت سر به کیرم هم نمی ساید. آخر عرش را به چند ستون استوار ساخته ای که تا بادی رها می شود می لرزد؟ آمارت دستم است که پلیس توام. عدل عدل عدالت مو لای درزش نروات بر سرمان می بارد. دیروز یکی بیچاره دختر-نه آن مریم که عقده ات بود- به باکرگی اش شاهد پوستی امروز پاره شده بود. فردا دور از تقدیست در ازدحام در تیمارستانی خواهد پوسید. خیالت هم نمی شد که ریزش آبِ زیاد بهت آوارمان گرداند. آوارت ایم. درشت درشت پشت اندر پشتمان پشتت می کند. زمین را حتا اگر پشتت نرسد به اش می خواهیم زد. راضی ای به راستی. به راستی راضی ای از خویش و چرا نبوده باشی؟ نیمه پاره تکه جمع افتاده ایم و به تخمت نبود که گنده گنده در گند دست بند به پا، غلط می خوابیم. پاکی روانت هم رزم روانشاد "سادیسم" مرده در امروز ماست. درد چند چله فهمیده ای که فریاد چله نشینان پاره شده را پس از اندی سال نوری که انگشت بر آستانت می زند به تخم می گیری؟ هیچ! سحر و نیمه شبان، چند نماز ایستاده ای که به لرزه های ترس آگین بره ها در محراب خونین امید داری؟ هیچ! قطره ی اشک، ریختنش را چه دانی سوزش چیست که طمعت به دو قطره خونابه ی چشم پوسیدگان عزیمت کرده است؟ هیچ؟ هیچ.
No comments:
Post a Comment