تکانه های ماشين لرز به اندامم انداخته است.حالت بی معنایی دارم.فریادی از ناتوانی خوره ی دستانم شده است.در خلاءام.درخیالی هستم که لاشه ی خاطراتی که با تو داشتم را محو می کند.
صبح با چشمانی سرخ پیشم آمدی.می دانستم که اجباری اینچنین،به سویم می آوردت.«خودشه»تنها همین کلمه را گفتی و بغض چشمانت را شکافت. شرم مانع از آن شد که درحضورمسئول سرد خانه دستم را بگیری.«اگه میل دارین چند دقیقه می تونین باهاش تنها باشین.»ترسان از اینکه مسئول سردخانه ذهنت را خوانده، بی هدف سری تکان دادي. این را به منزله پاسخ مثبت تعبیر کرد وبیرون رفت. گونه هایت خیس شده بود. همان هایی که كه هنگام نوازششان ازخجالت سر پایین می انداختی.
دستم را گرفتی به چشمان بسته ام که تا آخرین لحظه سعی کرده بودم برای چنین لحظه ای بازشان بدارم،زل زدی . همیشه ازسنگینی آنان می ترسیدی.این را خودت گفته بودی.آن روز که با آن قیافه مضحک درپارک حاضر شدم وهنگامی که راه می رفتیم،مدام نگاهم بر نیم رخت بود. لب ،موها ،ابرو و دیگر اجزای چهره ات عذابی بود بر وجدانم.
جدالی درونم را منفجر می کرد .«با من بودن او را متلاشی می کند.» نتیجه ای بود که رعد وار از ذهنم گذشت . با خود گفتم:«بخاطر خودش بهتره همه چی تموم شه .حتی به قیمت ... .»
لرزیدی .نمی دانم از سرمای خاطرات بود یا دستانم.
هدفم مدت ها پیش مشخص شده بود .رسیدن به شدت آسان بود .دور شدن از تو تا آنجاکه در شعاعی از مرگ که تا فرسنگ ها به گردم حلقه زده بود ،نمانی!شعاع گسترده تر می شد ،ولی تنها خودم در آن قرار می گرفتم.
هیچ سخنی نگفتی . سنگ شدی در تردید همیشگی ات بودی و در هراس از قطعیتی که همیشه در من برای شکست آن می یافتی .هیچ گاه نشناخته بودیم .این را خوب می دانستی.
هفته پیش نقشه ام اجرا شد . طبق آن از من دور شدی. آنقدر که پس از جدایی در خلسه ای آرام فرو نشستی.شب زود خوابیدی و فردایش با خیالی آرام سر کلاس هایت حاضر شدی آرام آرام از آن لحظه که از روی نیم کت پارک بلند شدیم ،مردم .تنها سر خوشي ام این بود که نقشه ام پایان یافته ،ولی از من دور نشده بودی. اکنون هم کنارمي. در کنار لاشه ای که یافته اند ش و در جیبش شماره تو جا مانده.
مامور سرد خانه صدایت زد . «خانم ... .» «بله!» «چه نسبتی با ایشون دارید؟»دست و پایت را گم کردی. «می نویسم نامزدشون هستین؟»
بیرون رفتی .خودت را ملامت کردی .نقشه ام مثل همیشه آنقدر ماهرانه طراحی شده بود که فکر می کردی جدایی راتو خواسته ای وحالا تاسف می خوردی ...؟شماره منزل خواهرم را داشتی .زنگ زدی . ندانستی چه بگویی . هر چه فشار آوردی، نتوانستی جمله ای سر هم کنی. قطع کردی. باز تماس گرفتی این بار واقعه را گفتی.
...باید کالبد شکافی بشه... معلوم نیست که خودشو کشته یا کشتنش!...
طغیان درونت می گفت خودکشی نکرده ام. می گفت مرا کشته ای واین شومی به سینه ات هجوم می آورد. با خود شروع به حرف زدن کردی .همیشه این کار را می کردی. «من کشتمش.هیچ پزشکی نمی تونه اینو بفهمه،حتی اگر تکه تکه اش کنن!»
«خانم! این نوشته هم تو جیبشون پیدا شده.توش نوشته مال اولین کسیه که سر جسدش حاضر بشه.» باتعجب برگه را گرفتی ،برگه ای کوچک از فیش های پژوهش ام بود. آرام خواندیش:«تو مقصر نیستی!»
همه چیز پایان یافته بود.
کار ها سریع انجام شد . کالبدشکافی،جواز دفن و... حالا هم بی جان،رقصان با هر تکانه ی ماشین ،مرا به زادگاهم می برند تا بر خلاف میلم به خاکم بسپارند. می دانستی که آرزویم این است که جسدم را بسوزانند ولی نخواهی توانست کاری کنی.
با اندوه کنارم نشسته ای ودر ذهنت آنجا که نخستین بار دیدیم لاشه ام را می سوزانی.
No comments:
Post a Comment