آباد نمی شوی که حکم به خرابی جاری خود کردی و یکی من را در پیچِ هجومِ تخمِ تخسِ آشوب که اقتدار حکمت است میخ گردانده شد. تو، جاویدان شعله ی مذموم! مجهولِ من؛ مهنا! با محنت ماه ها رژه ام بزرگ به وسعت پای همسان با انگشت که به آن هم گرفته نمی شوی، شده آنقدر چزاندی ام که طومار زانوانم پرونده ی هر چه سوراخ بود تو را، پیچاند. پیشانیت به چندین هزار مهر برای ماندن تاریکیشان بر تارکش جزرها کاوید. جهل من و ما که همان ایشانند نخوتت ساخت تا امروز چنان به خرابی ایستا شوی که توپ قدر شوکتان از ترکاندن هراس در دل مسخره کند.
No comments:
Post a Comment